مرجع سبز رفت…

۱-  صبح که خبر رو خوندم خیلی ناراحت شدم . خدا رحمتش کنه

گرگ‌ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست، نترسید که در قافله‌مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

۲- شب یلدا هم مبارک
عاقبت سپیدی صبح میرسه ، حتی اگه همه ی شبها شب یلدا باشه




یک مشت ریشو و سیبیلو !

خب امتحان داریم خب . خب صبح تا غروب در کلاسات مختلفه در خدمت استاد های ذلیل مرده می باشیم ، غروب تا شب هم کمی تا قسمتی درس میخوانیم و بعدش گودر میخوانیم ! بعدش هم کعنهو اصحاب کهف سر بر بالین میگذاریم و تا صبح کابوس هیکل قناص استادها را می بینیم. حس و حال وبلاگ نویسی هم نداریم خب .

امروز یک عده برادر ریشو و خواهر سیبیلوی عرزشی، با ۵ فروند اتوبوس، به دانشگاهمان تجاوز کردند و شعار دادند و فیلمشان را گرفتند که در رسانه میلی پخشش کنند که دانشجوها (!) با امام تشدید میثاق نمودند. البته ما هم حسابی از خجالتشان در آمدیم و گلویمان پاره شد از بس شعار دادیم و آنها هم از زور همه ی جاهای دیگرشان پاره شد !

قالب گور به گوری ِ قبلی هم انگار سر ناسازگاری داشت . فرستادیمش کهریزک تا آدم شود . این یکی قالب هم به صورت موقتی میباشد و در صورت ایجاد اغتشاش میفرستیمش پیش آن یکی !




۶۶-۹-۱۱
null

بیست و دو سال پیش در چنین روزی !

بقیه عکسهای بچگی بنده رو می تونید از اینجا ( احتمالا دوباره ) ببینید .




عیدتون مبارک

این زبون بسته رو چند سال پیش قربونی کردیم !
عکسش رو اینجا گذاشتم تا همه با هم از این همه زیبایی (!) لذت ببریم .



پ.ن ۱ : پارسال همین موقع ها یه متن نوشتم که تن ابراهیم و اسماعیل رو توی قبر لرزوند !
اگه دوست داشتین از اینجا بخونیدش

پ.ن ۲ : عکسه خیلی گوسفند بود ! هر کاری کردم وسط صفحه قرار نگرفت !!




گوگل ویو

از بس رفتیم درب ِ وبلاگ دوست و دشمن و عرزشی و بسیجی و اغتشاش گر جماعت را به امید یک دعوتنامۀ گوگل ویو کوبیدیم و کسی ما را به هیچ جایش حساب نفرمود، تا خود ِ جناب سرگئی برین، موسس گوگل، دلش به حالمان سوخت و برایمان یک فروند دعوتنامه ی زیبا، جادار و مطمئن ارسال فرمود.
خداوند انشالله مادر بچه هایش را زیاد کند.
دعوتنامه هم داریم ولی به هیچ کس نمی دهیم. می خواهیم بکاریمش تا سال بعد زیر سایۀ درخت دعوتنامۀ گوگل ویو با بانو لحظاتی پروانه ای داشته باشیم. دلتان کباب!




اعتراف می کنم

سلام .
۱- بنده یک روز که از خواب بیدار شدم ، دیدم دچار نوعی مرض گردیده ام . در همین راستا زدم وبلاگم را به اسفل السافلین فرستادم و دامینش را از جهان هستی محو نمودم. اما همیشه هستند کسانی که هوای آدم را دارند و برایت از جان و دل مایع میگذارند ؛ … خودم میدانم درستش مایه است … ؛ و به قول معروف خراب رفاقت هستند . یکی از همین ها هم رفیق شفیقمان مشدی علیرضا بود که با تلاشی شبانه روزی و شایان تقدیر ، وبلاگ را با یک دامین دیگر دوباره سر پا کرد تا دوباره در این مکان جدید در خدمت شما باشیم ؛
ایلیا و جناب کروکودیل.
۲- آدرس جدید یعنی eilia.us نمایانگر میزان غرب زدگی نویسنده میباشد و دلیل دیگری ندارد .
۳- دوستانی که خدمت جناب گوگل ریدر (ع) ارادت دارند، همچنان میتوانند با همان فید قدیمی اینجا را دنبال کنند . ( مگر خودتان خواهر مادر ندارید که می افتید دنبال بچه مردم ؟ الهی گیر برادرات عرزشی بی افتید. )
۴- طبیعتا چون اینجانب به کسی لینک نداده ام ، بنابراین انتظار بودن لینکم در وبلاگ شما را ندارم . اگر هم لطف نموده ما را لینکیده اید ، مختارید آدرسش را عوض کنید یا نکنید . این یعنی اوج دموکراسی !
۵- در آخر بنده متن شماره ۱ را به شدت تکذیب نموده و اعتراف میکنم که آن خزعبلات را تحت فشار شدید روحی و تهدید و شکنجه ی مشدی علیرضا نوشته ام. هیچ کس نفهمید که این بابا که ادمین هاست و دامین ما می باشد، چه کرد که زد وبلاگ ما را ترکاند و دامین را به لقاءالله فرستاد . و مجبور شد خودش با پول خودش یک دامین دیگر برایمان بخرد تا دلمان را به دست بیاورد و با شیشه نوشابه مورد عنایتش قرار ندهیم .
به هرحال رفتیم زیر بیرق شیطان بزرگ.