همین که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی، میبینی از تمام روزهایت فقط چند تا اتفاق کدر ِ تلخ و شیرین، به جا مانده و بس. میبینی از تمام عمرت تنها چیزی که داری دفتر خاطراتی نانوشته است که صفحاتش دارد میپوسد در گذر زمان. همین که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی؛ روزهایی را میبینی، حادثههایی را، حرفهایی را، اشکهایی را، لبخندهایی را و آدمهایی را، که دست تکان میدهند برایت و یکی یکی محو میشوند و میروند. کم کم. ولی برای همیشه. آن وقت است که انگار از خوابی بیدار میشوی و نمیدانی کجایی. نمیدانی کی گم شدی در هزارتوی پر پیچ و خم زندگی. آن وقت است که از خودت میپرسی سرنوشت تو را کی دزدید و با خود برد . آن وقت است که غرق آن تلخ ها و شیرین ها میشوی و اشک حلقه میبندد توی چشمهایت و میگویی: یادش بهخیر . یادش به خیر … از ته دلت آرزو میکنی کاش زمان یک بار برای همیشه به عقب میرفت و تو باز میرسیدی به همه آن چیزهایی که الان برایت شده اند خاطره هایی کدر و نامفهوم. و تو باز میرسیدی به همه آن روزهای خوب. همین که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی دلت میریزد انگار. که چه زود رفت همه ی آن روزهای خوب. که جا ماندی انگار از قطار خوشبختی. که انگار نشسته ای روی نیمکت پوسیده ی ایستگاه متروکی، و پشت سرت را نگاه میکنی و چشم میدوزی به روزهایی که دور میشوند و محو میشوند و پیچ و تاب میخورند و میروند و میمیرند. و چشم میدوزی به آدمهایی که دوست داشتیشان و دوست داریشان و آدمهایی ، که داشتیشان و نداریشان. و چشم میدوزی به او، به او که وقتی بود همه چیزت نبود، ولی وقتی رفت همه چیزت رفت ! همین که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی تمام وجودت را حسی گس میگیرد که یادش بهخیر همه آن روزهایی که از آن تو بود و از آن تو نیست. همین که برگردی و پشت سرت را نگاه کنی …
اینها را گفتم که بدانی میترسم از روزی که برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم، و بین آن همه تلخها و شیرینها، بین آن همه اشکها و لبخندها، بین آن همه آدمها، به تو که میرسم بغضی بنشیند توی گلویم و بگویم : یادش بهخیر …
سرما خورده ام ؛ فطیر ! همه ش عطسه و گلوگرفتگی و آبریزش بینی و .. این دو سه هفته سراسر امتحان و کوئیز دارم و هیچی درس نخوندم . چند تا گزارش کار آزمایشگاه باید بنویسم . خسته م همیشه . ماشین محترم نیاز اساسی به تعویض روغن ، جلویندی ساز ، صافکاری ، ضد یخ و .. داره . همیشه ی خدا خوابم میاد . هنوز اون تومور سرطانی هم توی سرم وزوز میکنه . انگار با پتک میکوبن به کله ام ! چشمام میخواد منفجر بشه ! تازه این وبلاگ رو هم باید آپ کنم .
سرکار خانوم مارال عظیمی پس از سقوط و برخورد سرش با جسم سختی به نام « آب » حافظه اش را از دست داد و اندکی نیز دچار شیزوفرنی گردید .
واقعا در سریال های ایرانی ” آب” نقش عمده ای برای آبکی کردن آخرین قسمت آنها ایفا میکنه .
در این سریال هم که خودش نقش اول بود !
ختم ٬ سوم ، هفتم ٬ شب جمعه اول و دوم و سوم ، چهلم ٬ مجلس زنانه ٬ نهار ، شام ٬ برو و بیا ، همه برای اینست که دور و بر بنده خدا را شلوغ کنند که نفهمد چه بلایی سرش آمده ٬ درست مثل بلهبرون ٬ شیرینیخوران ٬ حنابندان ٬ خرید ٬ عقد ٬ جشن ، پاتختی و …
بچه که بودم ، روی هرجا که میرسیدم ضرب میگرفتم و در همان حال و هوای کودکانه برای بچه ای که قرار بود تا چند وقت دیگر خانواده ی سه نفریمان را چهار نفری کند شعر میخواندم . اسم خواهر کوچولوی هنوز متولد نشده ام را گذاشته بودیم « رویا » . هر جا میرسیدم دنگ و دنگ میکردم و میخواندم :« رویا خانوم قشنگه ، رویا خانوم چه نازه .. » . حس عجیب و خوبی داشتم آن روزها از اینکه خدا به من یک خواهر کوچولوی دوست داشتنی داده که تا چند وقت دیگر از راه میرسد . می آید و میشود همبازیم . خانه آن روزها فضای شادی داشت . یادم هست سر میگذاشتم روی شکم مادرم و حرکتش را حس میکردم . گاهی یک قلبمه ی کوچک از این ور شکم مادرم میرفت آنطرفش و من ذوق زده فریاد می کشیدم. آن روزها روزهای خیلی خوبی بود . آن روزها مادرم در تب و تاب رسیدن نوزادش بود و پدرم هم . پدرم و سه برادرش اما آن روزها با مادربزرگم اختلاف پیدا کرده بودند . سر ارث و میراث پدربزرگ . مادربزرگ هم در انجام انحصار وراثت سنگ می انداخت و هم تمام ارثیه را برای خودش ضبط کرده بود . مادر بزرگ با پدرم دعوا داشت . پدر شده بود دشمن خونی مادربزرگ انگار ..
یک روز بعد از ظهر مادرم خواب بود و من بی خیال همه چیزهای این دنیا ، توی دنیای کودکی خودم داشتم بازی میکردم . ناگهان عموی کوچکم که عزیز دردانه ی مادربزرگ بود با لگد در خانه را شکست و با مادر بزرگ آمدند توی خانه . مادر خواب پرید . مادربزرگ طبق عادتش شروع کرد فحش دادن ! به پدرم و مادرم و من ! عمو هم هرچیزی جلوی دستش بود میزد و میشکست . من و مادر خشکمان زده بود . ترسیده بودیم . واقعا دلیل کارشان را نمیدانستیم . دلیلشان انحصار وراثت بود . گریه میکردیم . هم من هم مادرم . مادرم وحشت کرده بود . خیلی ترسیده بود . چسبیده بودم به مادرم و گریه میکردم و گوش میدادم به فحش هایی که معنیشان را نمیداسنتم و زل زده بودم به وسایل خانه که زیر دست عمو لت و پار میشد . کارهایشان را که کردند ، رفتند . انگار آب از آب تکان نخورده باشد . شاید اتفاق خاصی نبود و میشد به سادگی در پس زمان فراموشش کرد ولی آنها چیز بزرگی را از ما گرفتند .. شبش حال مادرم بد شد و فردا صبح ، خواهر کوچولویم مرده به دنیا آمد ..
خواهر کوچولویی که الان باید ۱۷ ساله بود ..
این چند روزه درگیر تعمیرات ماشین و سر و کله زدن با مکانیکیهای زبون نفهم بودم !
ماشین جوش میآورد . درواقع آب رادیاتور خالی میشد که باعث جوش آوردن ماشین میشد . شخص محترم مکانیک خرابی ترموستات رو عامل جوش آوردن معرفی کرد . گفتم که آب رادیاتورش خالی میشه ، چه ربطی داره به ترموستات ؟ گفت نه عزیزم ! وقتی ماشینت جوش میاره این آب از توی رادیاتور بخار میشه میره !
گفتم قبول تو مکانیکی من که نیستم .
ترموستات جدید خریدم و نصب کرد و کلی دستمزد گرفت و شاد و خوشحال برگشتم سمت خونه . نرسیده به خونه باز آب رادیاتور تموم شد و ماشین جوش آورد ! به طور اتفاقی کفی ماشین رو بالا زدم . دیدم زیر صندلی راننده کاملا پر شده از آب . در واقع آب داخل رادیاتور بخار نمیشد ، بلکه میرفت زیر صندلی
!
دوباره ماشینو بردم پیش مکانیک محترم . تشخیص داد که لوله ی رابط رادیاتور بخاری شکسته . خلاصه تمام جلو داشبورد رو باز کردن تا رسیدن به لوله ذلیل شده و عوضش کردن و دوباره کل جلو داشبورد رو بستن .
تو گیر و دار این باز کردن و بستن ، زدن فرمون اسپرت ماشین رو شکستن ! فرمون نازنین غیر قابل استفاده شده ! خسارت ؟
هه زکی خیال باطل ! تازه یه چیزی هم دادم تا فرمون فابریک ماشین رو به جای فرمون اسپرت نصب کردن .
خدا ما را از شر جماعت ِ کار نابلد نجات همی دهاد !