روزنوشت

فردا ۳۰ شهریور دانشگاه ما رسما شروع میشه ،‌ هرچند ما اگه بریم فقط برای خندیدن به سال صفری ها میریم .
به همین زودی ۴ ترم گذشت و دانشجوی ترم ۵ شدم !‌
یادش به خیر یه روزی بالای وبلاگم نوشتم :
دست نوشته های یک دانشجوی ترم اولی !‌
چه زود گذشت . :-S




تست شخصیت سنجی یک به یک

امروز توی یه تست شخصیت شرکت کردم . به اسم تست شخصیت سنجی یک به یک .
نتیجه همون چیزی بود که اول نظر سنجی نوشته شده بود ‌: “  این تست به حد غافلگیر کننده ای دقیق است. ”
نتیجه دقیقا همون چیزی بود که من هستم . ( شاید به جز کلمه ی اول !  :D ) :‌

نمایش

شما هم اگه دوست داشتین شرکت کنین . امتحانش ضرری نداره !‌
حداقلش اینه مثل من با دیدن اولین کلمه – نابغه – به خودتون امیدوار بشین !!‌ ;))




شانس آوردم !‌

.

چند روزی رفته بودیم شمال . منزل دایی جان اینا .
متاسفانه غرق نشدم !‌
خوش گذشت . جای شما خالی . ولی نزدیک بود یک فروند ضد حال اساسی نوش جان کنیم !‌ همه ی مدارکم رو لب ساحل گم کردم !  یه آقای با شخصیت پیداشون کرد و شب بهم برگردوندش ! منم به عنوان شیرینی ۳۰ لیتر بنزین از کارت سوختم دادم بهش :D




روزنوشت

امتحان امروزم افتضاح بود . امیدوارم استاد محترم لطف کنه و ۱۰ بده ! [-O(




بچه تر که بودم

بچه تر که بودم با پدر میرفتم « سر. ِ کار »  ! « سر. ِ کار » یک کارگاه بود به فاصله ی بیست – سی کیلومتری شهر . چند تا اتاق برای هر کدام از مهندس ها داشت و آزمایشگاه مکانیک خاک و سالن کنفرانس و نهار خوری و پارکینگی که مدام از ماشینهای سنگین راه سازی پر و خالی میشد و دو تا درخت که بهش میگفتند فضای سبز !
پدرم سر مهندس کارگاه بود و من که میرفتم کلی خوش به حالم میشد .  همه آنجا تحویلم میگرفتند . انواع و اقسام ژانگولر بازی ها را درمی آوردند تا سرگرمم کنند . اوایلش کلی طول میکشید تا رویم بهشان باز شود . کلی خودشان را به این در و آن در میزدند که همبازیم شوند . ( فرض کن کلی مهندس ، دلقک میشدند برای یک بچه ۶ ساله ! ) بعد که کم کم به عنوان همبازی توی دنیای کودکانه خودم راهشان میدادم ، خسته میشدند و میفتند سراغ کارشان !
گشت و گذار توی طبیعت بکر آن اطراف خیلی مزه داشت . خود کارگاه هم چیزهای جالبی برایم داشت . از غلتک ها و لودر های هیولا گرفته تا نقشه های رنگارنگی که چسبانده بودند به در و دیوار و دوربین های نقشه برداری که خیلی دورتر ها را نشانت میداد . خیلی دورترها شاید پنجاه متر آنطرف بود ولی آن روزها در دنیای بچگی خیلی میشد .
جالب ترین قست ماجرا وقتی بود که با پدر می رفتیم بازدید جاده ای که داشت می ساخت . اولش خوشم نمی آمد . اما بعدش بوی بد قیر و اسفالت جایش را میداد به طعم خوشمزه غلتک سواری !
آن روزها دوست داشتم بشوم یکی مثل پدرم . و این روزها ..




هوس




راز بقا !

آقای گاف به تازگی به حقایقی در مورد تولدش دست یافته می باشد




تولد ابن سینا و روز پزشک !

.

در راستای عرج نهادن به مقام شامخ سفر و به علت تولد بو علی سینا و در هنگامه ی این مناسبت فرخنده و در حسرت یک جشن تولد و بیا شمعا رو فوت کن و کادو و کیک و حرکات موزون و برف شادی و غیره ، بنده به همراه خانواده گرام به دیار همدان و منزل ابن سینا اینا رهسپار شدیم . و در آنجا مقادیری تخمه شکانیده و بازگشتیم ! باشد که خداوند ما را قرین رحمت خود قرار دهاد ^:)^

داشتم توی گوگل ” پزشک ” رو سرچ میکردم . اشتباهی ز رو ر تایپ کردم . نتایج جستجو رو ببینید !




روزنوشت

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود “ساعی” تا سر نکشد جامی

طلا گرفتیم بالاخره :))-