سلام . این روزا درس میخونم برای کنکور ارشد. تصمیم قطع گرفتم که شاخ این غول ذلیل مرده رو بشکنم. پوزهاش رو به خاک بمالم. خواهر مادرش رو عزادار کنم. باباش رو بی پسر کنم. دودمانش رو به باد بدم. با خاک یکسانش کنم و در راستای حمایت مادی و معنوی از عمو محموت، ممهاش رو بدم لولو ببره…
خلاصه اینکه آرزو بر جوانان عیب نیست! حالا شریف نشد میریم امیرکبیر. نشد میریم خواجهنصیر، نشد میریم غیرانتفاعی. اونم نشد به خدمت مقدس سربازی راهسپار میگردیم.
ببخشید اگه توی وبلاگتون کامنت نمیذارم. ولی از گودر میخونمتون. شما هم اینجا کامنت نذارین تا بیحساب بشیم
دیگر دلخوشی میماند برای آدم ؟ یعنی ما بعد از عمری از این آرجانتینا خوشمان آمد ، دوست داشتیم برود فینال ، آن مسی گوگولی بر جام بوسه بزند … ولی زکی خیال باطل. زکی تصور محال. آن یواخیم لوی ذلیل مرده و آن مولر دهان سرویس و آن کلوزهی گور به گوری مگر گذاشتند ؟ الهی جیزجیگر بگیرید همهتان . الهی در بازی با اسپانیا تار و مار شوید. الهی موقع برگشت به آلمان هواپیماتان توپولف باشد. الهی آنگلا مرکل بشود عمو محمود بیافتد به جانتان . الهی یکییکیتان مشمول طرح هدفمند کردن یارانهها شوید. ننگ بر شما. ذلیل بمیرید با آن بازی زیبا که آدم جیگرش حال میآید !
برای موبایلت خط و نشان میکشی که فردا ساعت ۸ صبح بیدارت کند وگرنه به عنوان چکش برای شکستن هسته زردآلوهای دیشب ازش استفاده میکنی. میخواهی مثلا درس بخوانی فردا. از صبح زود تا آخر شب. که حداقل این آخرین امتحانت را امیدی به پاس شدن داشته باشی. میروی توی تختت و پتو را میپیچی دور خودت. قبلش گوشه پنجره را باز میگذاری تا کمی هوای خنک طبیعی توی اتاقت بیاید. دل خوشی از هواهای خنک کولر و پنکه نداری. یکبار اینوری غلط میزنی و بار بعد آنوری . خوابت نمیبرد . جناب جیرجیرک محترم برای پشه ها و سوسکها کنسرت فولکلور گذاشته. باز اینوری و آنوری غلط میزنی و از خودت میپرسی امشب چقدر غلط میزنم و باز میپرسی اصلا غلط زدن درست است یا مثلا قلت زدن ؟ بعد به خودت میخندی و چشمانت را میبندی. یکهو موبایل ذلیل مردهات جیغ و داد میکند تا میخواهی گوشی را برداری و بکوبی توی دیوار میبینی هوا روشن شده و ساعت ۸ است و گوشی زیان بسته فقط انجام وظیفه کرده. مظلومانه به گوشیات نگاه میکنی که لطفا ۵ دقیقه دیگر زنگ بزن و باز چشمانت را میبندی و باز جیغ گوشیات بلند میشود که پاشو ۵ دقیقهات هم گذشت و باز میگویی ۵ دقیقه دیگر لطفا. حالا ساعت شده ۸ و ۱۵ دقیقه و گوشیات از رو رفته و دیگر زنگ نمیزند . و تو انگار که با کسی لج کنی، با خودت عهد میبندی که ۱۵ دقیقه دیگر میخوابی و به جایش ظهر ۱۵ دقیقه بیشتر درس میخوانی. از ۸ و ۳۰ تا ۱۲ و ۴۵ . خیلی هم منصفانه و خوب است. و بعد باخیال راحت میخوابی. انگار دنیا را به بهت دادهاند. آخ که بهترین چیز دنیا همین خوابیدنهای بعد از بیدار شدن اول صبح است. ۱۵ دقیقه بعد که چشمت را باز میکنی و ساعت را که میبینی خیال میکنی شوخیاش گرفته. تو فقط ۱۵ دقیقه خوابیدی اما ساعت شده ۱۱ و ۳۰ ! تمام وقتت برای درس خواندن هدر رفته. پتو را میکشی روی سرت و میگویی به جهنم اصلا. و تا وقتیکه برای نهار صدایت نکردهاند از آن زیر تکان نمیخوری !
“ مضمون یک سرود انگلیسی اینچنین است : « خانوم کوچولو مافت ، نشسته روی تافت ، کشک و قرهقروت میخوره ، عنکبوته میبینه ، میاد پهلوش میشینه … » عنکبوت نه به این خاطر که مافت کشک میخورد کنارش مینشیند، بلکه به این خاطر که جعبهای به حجم ۱۱ تافت حشره خشک کرده داشت. حجم یک تافت برابر ۲ پک و برابر ۰٫۵ بوشل است. هر بوشل ۳۶٫۳۶۸۷ لیتر است. حجم جعبه چند پک ، چند بوشل و چند لیتر است ؟ “ کتاب فیزیک ۱ – هالیدی
ترم ۸ هستم و برای فیزیک ۱ باید از این مسئله ها حل کنم. مملکته داریم ؟
.
همیشه از آینده میترسیدم. از اینکه یه روز بیاد که کسانی که دوستشون دارم بلایی سرشون بیاد یا دیگه نباشن. از اینکه زندگی بعد از اون روز و بدون اون عزیز چطوریه و چقدر همه چیز تغییر میکنه، میترسیدم.
و امروز یکی از همون روزهای دوست نداشتنی بود.
امروز پدربزرگ بعد از یک بیماری سخت سه-چهار ماهه فوت کرد. مردبزرگی بود. خیلی حق گردنمون داشت. روحش شاد.
پ.ن:
امروز فرجهام شروع میشه و بیستوچهارم امتحاناتم. نمیدونم وضعیت این ترمم چی میشه. اصلا نمیتونم درس بخونم.
اینجانب از ابتدای سال به یک فروند بیماری صعبالعلاج دچار گشتهام، که هنگام نوشتن مطلب جدید در وبلاگم دچار حالت خفگی شده و دنیا برایم تیره و تار میگردد! همکنون هم با ماسک اکسیژن در خدمت شما میباشیم. به هرحال دیدیم دور از جوانمردی است که خیل عظیم مشتقانمان را کماکان چشم به راه بگذاریم.
عرض شود که در مدتی که گذشت هیچ اتفاق خاصی برای اینجانب رخ نداد. یک فروند ابر یکنواختی همراه با مقادیر متنابهی بدبختی انگار نزول اجلاس نموده روی زندگی ما. از آنطرف حال پدربزرگمان چندان خوب نیست و بسی ناراحت میباشیم برایش. از این طرف با شروع امتحانات زندگی بیش از پیش سگی خواهد شد. از طرف پایین بوی نهارها و شامهای سوخته ی همسایه، خانهمان را کرده منطقهی دماغ ممنوع و از طرف بالا هم جناب آقای خدا، مدام گرد و غبار میکنند توی حلقمان.
خلاصه از چپ و راست و بالا و پایین دارد بر سرمان میبارد!
بدبختیهایمان شده مثل بومرنگ…
هرچه دورتر پرتابشان میکنیم سریعتر بر میگردند!

با بهترین آرزوها. سال خوبی داشته باشید.
تفاوت دو رهبر اینطوری مشخص میشه که اولی یکی از رسوم قدیمی مردمش رو جشنوارهی نور علیه تاریکی مینامه و دیگری اون رسم رو بدون مبنای عقلی و شرعی میدونه و در واقع ملت ایران رو از چندهزار سال پیش تا امروز بیعقل خطاب میکنه!
دیشب برای اولین بار چهارشنبهسوری خیلی برام مهم بود. دلیل اصلیش هم این بود که بنا به فرمایش معضمله، چهارشنبهسوری مبنای شرعی و عقلی نداشت. دیشب با هر بار پریدن از روی آتیش یا با صدای هر ترقهای لذت میبردم از عصبانیت خدای عمامه به سری که چشم دیدن شادی بندگانش رو نداره. خدایی که همین ولیهای وقیح تعریفش کردهند و شرعش رو طوری که خودشون دوست دارن مینویسن. داشتم لذت میبردم از عصبانیت عربزدهها و عربزادههایی که دوست دارن ما ایرانی بودن خودمون رو فراموش کنیم و افتخارمون بشه تقلید از رسوم عربهای بادیه نشین وحشی سوسمارخور!!
من مشکلی با ۹۰% اسلام ندارم . فقط بدم میاد از این آقایونی که به زور اسلام دارن سلطنت میکنن.
بچه که بودم خونهای داشتیم با یک حوض مستطیلی ِ آبی رنگ وسط ِ حیاطش. پر از ماهی گلیهای کوچک و بزرگ. یادمه وقتی سطح آب یخ میزد و من با تعجب حرکت ماهیها رو زیر آب یخزده دنبال میکردم پدرم میگفت : ماهیها خونسردند! و خب توی همون عالم بچگی وقتی میگفتند فلانی خونسرده فکر میکردم یعنی مثل ماهیها زیر آب یخزده شنا میکنه! هرسال ماهی گلیهای توی تنگ ِ سفرهی هفت سین، اضافه میشد به ماهیهای حوض و همینطور تعدادشون زیاد میشد. یادمه یک سال سهچهار تا کلاغ ذلیلمرده شبیخون زدند به حوض و هفتهشت تا از ماهیها رو خوردند . از اون به بعد پدر یه تور مرغی میکشید روی حوض تا دست کلاغها کوتاه بشه از سفرهی چرب و نرم تازهشون ! گاهگاهی هم که یکی از ماهیها میمرد توی باغچه خاکش میکردیم و توی عالم بچگی چه ناراحت میشدم برای یک ماهی گلی کوچولوی دوست داشتنی. بعدها که خونهمون شد زندانی به اسم آپارتمان، جای حوض رو آکواریومی شیشهای گرفت که به زور شش تا ماهی چپونده بودیم توش و پدر دو سه روز یکبار آب سبز و کدرش رو عوض میکرد و هنوز هم چندتایی ماهی به زور چپوندهایم توش. اون موقع ها که حوض داشتیم ماهی های تنگ رو میریختیم توی حوض. ولی از وقتی بیحوض شدیم و آکواریوممون جا نداره، سیزدهبهدرها وقتی سبزهها رو به اّب میندازیم ماهی ها رو هم آزاد میکنیم توی رودخونه.
اینها رو نوشتم در رابطه با بازی وبلاگی نجات ماهی قرمز. بازیای که تلاش داره بهترین راه حل ها رو برای نجات ماهی قرمز ارائه کنه که یکی از این راه حل ها اینه که ماهی قرمز نخریم و به کشته شدن سالی حدود پنچ میلیون ماهی کمک نکنیم.
من با کلیت ماجرا مخالف نیستم. کاملا قبول دارم که ماهی بیچاره، توی تُـنگ تَـنگش واقعا دق میکنه. خودتون رو مجسم کنید توی یک اتاق شیشه ای ۱ متر در ۱ متر که هواش کدر و سبز میشه و هروقت صاحبخونه عشقش بکشه یه تیکه نون خشک کپک زده به عنوان غذا بهتون میده…
اما خب دروغ چرا ؟ رک و پوست کنده. من عقیدهای به نخریدن ماهی قرمز ندارم ! اگه دغدغهمون محیط زیسته که اینکار یعنی دوریجستن از محیط زیست. و اگه مسئله دلسوزی برای ماهیهاست که به نظر من بهتره به جای پاک کردن صورت مسئله و نخریدن ماهی قرمز، تعداد کمتری بخریم و بهتر ازشون مراقبت کنیم و زیاد نگهشون نداریم و رهاشون کنیم توی رودخونهها یا حوض پارکها.
در راستای نوشتهی قبلی شما را دعوت میکنم مستفیذ بشوید از یکی از آثار هنری اینجانب در ایامی که دهنمان بوی شیر میداده. این موجودات س.ب.ز رنگ مثلا لاکپشتهای نینجا میباشند. یادش بهخیر آن موقع ویدئو داشتن جرم بود و ما خالهای داشتیم که مجرم بود و صبح تا شب با پسر خاله از این کارتونها نگاه میکردیم . هعیی!
به هر کس که بتواند بیش از ۶ رنگ در نقاشی پیدا کند یک فروند مدادرنگی ۱۳۲رنگ اهدا خواهد گشت !
بعدنوشت : اینکه چهارمی رو نکشیدم شاید به این دلیل بوده که رنگ بنفش نداشتم !!