خودش و خدایش

دستش توی دستم بود . پا به پای هم میرفتیم و دست در دست هم . نگاهش آرامش خاصی داشت .  نگاهش پر از  یقین بود . نگاهش زمینی نبود اصلا . نگاهش پر از یقین بود و نگاهم پر از هراس . پر از تردید . دستانش گرم و لطیف بود و دستانم پیر و یخ زده . قدمهایش استوار بود و قدمهایم لرزان . نگاهم که میکرد لبخند میزد و نگاهش نمیتوانستم بکنم اصلا . خودش هفت بار سنگ دستم داد . خودش هم خواست سنگ بیاندازد ولی دستان کوچکش قدرت نداشت . خودش داشت خنجر را میآورد . خودش بود که داشت من را می برد . دستم را گرفته بود و دنبال خودش می کشید . نمیتوانستم این کار را بکنم . فکرش را که می کردم تنم می لرزید . دنیا انگار روی سرم خراب می شد . پر از شک و تردید بودم . نگاهش ولی پر از یقین بود . نگاهش زمینی نبود اصلا . هفت بار سنگ زدم . هفت بار و هر بار پناه می بردم به خدا . هفت بار سنگ انداختم به طرف آن صدای جهنمی . به سمت آن خنده ها . خودش سنگ میداد دستم . خودش میکشاندم به سمت صخره . خودش بود فقط . من هیچ کاره بودم اصلا . خودش بود و خدای خودش و من این وسط بین و او و خدای او ، دو دل بودم . هر دوشان را میخواستم . و هر دوشان یک چیز از من میخواستند . یا خدایش یا خودش . و من هردوشان را میخواستم . آن رانده شده ی جهنمی هم مدام از هر طرف سرکوفتم میزد که این بود خدای تو ؟ هفت بار سنگش زدم تا رفت . هفت بار سنگش زدم تا رسیدیم به صخره . خودش خنجر را میآورد . به دستم دادش و خوابید روی پاهایم . «مگر نگفتی فرمان خداست پدر ؟ پس معطل چه هستی ؟» نمیتوانسم . دلم میخواست باز آن رانده شده ی جهنمی پیدایش شود و سنگش بزنم . اما نبود . آرامش نگاه این چشمهای معصوم ترسانده بودش انگار . «پدر چرا معطلی ؟» نگاهم از گلویش سر خورد روی خنجر . تیز تیز بود و برق میزد . سنگ را میشکافت چه برسد به … نه من توانش را نداشتم . نمیتوانستم . من پیرمرد ِ هشتاد ساله ای که همه ی زندگیم در آرزوی داشتن فرزندی گذشت حالا باید فرزندم را ، همه ی زندگیم را ، با دستان خودم قربانی میکردم . نه من نمیتوانسم . «پدر … شروع کن» نه نه . «پدر زود باش» نه نه نمیتوانستم . «فرمان خداست پدر» خدا خواسته بود . کاریش نمیشد کرد . خنجر را بردم طرف گلویش . چشمانم نمیدید اما ! پر از اشک شده بود . دستم را گرفت  «دوستت دارم پدر» بعضم ترکید . « پدر …»  خنجر روی گلویش بود و دست من روی خنجر . چشمانم را بستم . نمیتوانستم ببینم . که اگر میدیدیم تا آخر عمر گلوی خونینش جلوش چشمانم بود . صدای خنده های آن رانده شده ی جهنمی باز بلند شد «این بود خدایت ؟» آری این خدای من بود . خنجر روی  گلویش جلو و عقب میرفت . «پدر دوستت دارم»  خنجر جلو و عقب میرفت . «خدای تو همین بود ؟»  نمیبرید «تو دیوانه ای ! خدایت این بود ؟»  نمیبرید . «پدر معطل چه هستی ؟» نمیبرید .  «دیوانه دیوانه دیوانه»  تیز تیز بود ولی نمیبرید . میخواستم فرمان خدا را انجام دهم . با تمام توانم . با تمام وجودم . ولی نمیبرید !  «دیوانه ای»  دیوانه بودم . دیوانه ی خدایم . نمیبرید اما . خنجر نمیبرید . اشک چشمانم تنم را میلرزاند و نگاه آرامش دستم را و آن خنده های شیطانی ایمانم را و خنجر نمیبرید و دیوانه بودم و دوستش داشتم و همه زندگیم بود و نمیبرید و آن خنده های شیطانی و  آن خواب عجیب و تمام دنیا که روی سرم خواب شد و نگاه آرامش و خنجری که میخواستم ولی نمیبرید و یک لحظه سکوت و بعد صدای بع بع گوسفندی که نفهمیدم از کجا پیدایش شد و خودش را زیر تیغ خنجر جا داد و خنجر برید و دیوانه شدم از عشق … دلم میخواست آن چهره ی جهنمی را دوباره ببینم و فریاد بزنم :
دیدی ابلیس رجیم ؟ این بود خدایم . رحمان و رحیم .


۱۳ نظر برای “ خودش و خدایش ”

  1. ایلیا گفته :

    عید قربان مبارک . همین جوری نشستم و نوشتم . مطلب بالا در اومد . کاستی هاش رو به بزرگی خودتون ببخشید . :P

    درضمن شب یلدا هم مبارک . پارسال این موقع بود که ، تب یلدا بازی ، همه ی وبلاگ ها رو گرفت . چه زود گذشت …
    @};-

    پاسخ


  2. Parastoooo گفته :

    @};- @};- @};- @};- عید قربان تو هم مبارک شب یلدا تون هم خوش … میخواستم بپرسم خودت نوشته بودی که دیدم آره خودت نوشتی @};- @};- زیبا بود و تاثیر گذار @};- @};-

    پاسخ


  3. اسپایدرمرد گفته :

    عیدت مبارک..
    راستی یه چیزی رو میدونی حرف Z رو توی عنوان وبلاگت جا انداختی!؟ اون بالای بالا رو نگاه کن..!

    پاسخ


  4. علیرضا گفته :

    خیلی باحال هست
    ولی اگه ابراهیم و اسماعیل بفهمن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    بهشتی شدی رفت :)) :-SS

    پاسخ


  5. اسیر گفته :

    سلام.
    شب یلدات مبارک .
    عید قربان تو هم مبارک.
    آره خیلی زود گذشت.
    خیلی قشنگ نوشته بودی و خیلی تاثیر گذار بود.
    تا باشه از این متنها باشه.
    خوش باشی . @};-

    پاسخ


  6. Jozeph گفته :

    عیدت مبارک باشه پارازیت جان
    شب یلدا خوش گذشته؟
    من که حسابی سرما خوردم

    پاسخ


  7. سجاد جلیلیان گفته :

    سلام ایلیا جان خوبی خوشی سلامتی!
    ما که الان گازمون وصله ولی فشارش کمه بخاری اطاق من روشن نمی شه پس به نظر من هنوزم وصل نیست نامردیه :- &
    راستی تو از برو بچه های کرمانشاه هستی برادر؟! زود بهم خبر بده b-(
    موفق باشی ^:)^

    پاسخ


  8. مرضیه گفته :

    وقتی خنجرش رو گذاشت زیر گلوی خودش
    نه ببخشید ، اسماعیلش
    انسان برگزیده ترین مخلوق شد

    عیدت شما و بانو ;;) مبارک @};-

    پاسخ


  9. اسیر گفته :

    خوب خسیس
    گدا
    حسود
    بخیل
    مگه چی میشه واسه ما هم دعا کنی.
    اصلآ تا حالا دیدی چه حال خوبی بهت دست می ده وقتی واسه یکی دعا می کنی و دعات براورده می شه؟
    آره؟
    این دفعه امتحان کن میبینی خدا چقدر دوستت داره @};- :x
    ;;)

    پاسخ


  10. سانی گفته :

    @};- @};- @};- مبارک باشه

    پاسخ


  11. عیدتون مبارک | ایلیا و کروکودیلش گفته :

    [...] پ.ن ۱ : پارسال همین موقع ها یه متن نوشتم که تن ابراهیم و اسماعیل رو توی قبر لرزوند ! اگه دوست داشتین از اینجا بخونیدش [...]


  12. سانی گفته :

    متن قشنگی بود به دوباره خوندنش می ارزید =D)

    پاسخ


  13. افسانه گفته :

    وای ایلیا تو واقعا نویسنده ای ! شاهکاره ! شاهکار پسر @};- =D)

    پاسخ

~:) |-) x_x x-- o:o o:-) b-( ^^-| ^:)^ ^-} ^#(^ [-X [-O( [-( B-) @};- @-) =D) =)) =(( ;;) ;)) ;) :|| :| :x :s^ :oo- :o) :bz :bd :^o :^ :P :D| :D :-t :-j :-h :-SS :-S :-O :-L :-B :-@ :-?? :-? :-:: :--? :-* :- :))- :)) :) :(|) :(( :( 3:-o /:) )m( ):| ):P ):D( ):) )):) (:| (:-p (:) %%- $-) #-o
به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.